

!موجسوارى |
|
| دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ | |
| اینها را برای کسانی میگویم که میخواهند در انتخابات شرکت کنند و به کروبی رأی بدهند، تنها برای تغییر رییسجمهور فعلی؛ کسانی که با هدفشان موافقم و با راهی که در پیش گرفتهاند نه. دوازده سال پیش که یک دانشآموز شانزده سالهی رأی اولی بودم، از سیاست هیچ نمیدانستم (کمابیش مثل امروز) ولی با شور و هیجان برای خاتمی تبلیغ میکردم. با دوستان و همکلاسیهایم هم در این هیجان شریک بودم و کلی بهمان خوش میگذشت! در سنوسالی بودیم که زیاد از روی دست همدیگر مینوشتیم. نیمنگاهی هم داشتیم به دانشجوهایی که پرچم ایران به پیشانی میبستند و عکسهای خاتمی را به ماشینهایشان میچسباندند. آن دانشجوها اگر دخترهای زیبایی بودند که تأثیرگذارتر هم میشد. (آقایان میدانند که در نوجوانی تمایل به دخترهای بزرگتر چهجور چیزی است؛ عادتی که هنوز با من است!) خلاصه همه چیز در آن سنوسال برایمان بازی هیجانانگیزی بود. اما ما رأی اولیها اگر در آن بازی پیروز نمیشدیم حتماً سرخورده میشدیم. حتماً از فضای سیاست فاصله میگرفتیم و این فاصله آنقدر ناآگاهیمان را گسترش میداد که امروز به جرگهی همین تحریمیهای خیالباف «رأیندهنده به مشروعیت نظام» میپیوستیم. اما پیروز شدیم، آرمانهایمان تغییر کرد، سرخورده هم شدیم اما واقعبینتر. با تمام شدن دورهی شیخ اصلاحات (عنوانی که همیشه متعلق به خاتمی بوده)، هم آن هیجانها پایان یافت و هم جریان اصلاحات کاهلی پیشه کرد یا گرفتار درگیریهای درون سازمانی شد یا... ناگفته نماند که برآورده نشدن برخی از توقعهای بهجا یا نابهجای مردم هم مزید بر علت شد تا چهارسال بعد (1384 تا امروز) به کابوس بگذرد. اما امسال اتفاقی افتاده که نباید به سادگی از کنارش گذشت؛ بازگشت هیجان به عرصهی انتخابات با حضور میرحسین موسوی. این را همین اول بگویم که از رویکرد هیجانی نمیشود توقع جوشیدن دیگی برای این مملکت داشت. اما هدف ـ همانطور که در آغاز نوشته آمد ـ تغییر دولت فعلی است. پس باید به فکر کسی بود که پتانسیل بالایی برای شکست رییسجمهور وقت داشته باشد. حالا ما ـ و همهی کسانی که میخواهند «یکی از گزینههای اصلاحطلب» را برگزینند ـ بهتر است کمی بدبینتر (بخوانید واقعبینتر) باشیم؛ یعنی رییسجمهور فعلی را ـ که تأیید بخش مهمی از بدنهی حکومت (و برخی افراد حقیقی و حقوقی جامعه!) را پشتوانهی خود دارد ـ یکی از راهیافتگان به دور دوم بدانیم. در این شرایط اگر موسوی پیروز این میدان نشود، خطر «سرخوردگی» و «دوری از فضای سیاسی» همین نوجوانان رأی اولی و برخی جوانان «صرفاً پیرو موج سبز حامیان میرحسین» هدف هواداران «تغییر» را تهدید خواهد کرد. زیرا دیگر تضمینی نیست که با حضور کروبی و احمدینژاد در دور دوم، رأی همهی این «سبزپوشان و سبزاندیشان» به صندوق شیخ جسور و فاقد جذابیت تبلیغاتی اصلاحطلب سرازیر شود. اما همین حامیان تهییج شدهی موسوی به خودی خود میتوانند دور دوم را به عرصهی شکست رییس دولت نهم تبدیل کنند. چنین باد و چنینتر باد!
|
|
![]() |
|
ناخدا، ناخدای من |
|
| شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧ | |
| میدانی! همهی روزهای نوجوانیام میخواستم شبیه تو باشم. چهقدر زور میزدم و نمیشد. آن روزها مو داشتم، یعنی بیشتر از امروز. موهای قهوهای مجعدم را با هزار زور و زحمت شانه میزدم و صاف میکردم و چهقدر به خدا بد و بیراه میگفتم که چرا این سیمظرفشوییها مشکی نیست، صاف نیست؛ مثل موهای تو. صدای خروسکگرفتهی چهاردهپانزدهسالگیام را کلفت میکردم، سین و شین و جیم را با سوت میگفتم، اما نمیشد! روزی که در عکسی سیگار دستات دیدم، چهقدر ذوقمرگ شدم که من هم چند ماهیست سیگار میکشم! آن تکوتوک مصاحبههایات را میخواندم (هنوز مصاحبهات با نوشابه امیری را در «گزارش فیلم» خدا بیامرز از بَرَم!)، فیلمهایات را میدیدم، و در همهشان پی ردی، نشانهای، چیزی بودم که شباهتی با خودم بیابم! نشد. نبود. بعدتر، بزرگتر که شدم فهمیدم شبیه هیچکس نیستی. هیچکس شبیه تو نیست. اصلن همین دور از دسترس بودنات، بیمثال بودنات، محترمتراَت میکرد برایام. به همه هم فحش میدادم! به همهی آنهایی که میگفتند «حمید هامون»ات را تکرار میکنی. ریشخندشان میکردم که مگر خدا خداییاش را تکرار نمیکند؟ مگر مدام آدمها را نمیزاید و نمیمیراند؟ اصلن تو خداتر بودی که هامونات را نمیراندی. خدا هم شبیه تو نبود! از دیروز که مُردهای (مُردهای؟!) یاد نوجوانیام افتادم و همهی آن اداها که هیچکدامشان شبیه کارهای تو نشد. راستی چهطور مُردی؟
|
|
![]() |
|
